زمان جقدر سریع میگذره - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 17:50
10 فروردین دو سال پیش رفتیم خونه رضا اینا جهت تحقیقواقعا باورم نمیشه که اینطور مثل برق و باد گذشت !!
تاسوعا - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 9:04
امروز صبح بعد صبحونه نانا و شایلین اوندن خونه(از مسافرت انزلی)...بعدش من و عشقم نذری مادر رو بردیم تا بدیم خانم ایزدی اما خانمی اونجا بود گفت بدیم خونه ای تو ابن سینا و ما رو با ماشین برد بعد دادن نذری راهی خونه شدیم قدم زنان رفتیم تا میدون دانشگاه و بعدم با تاکسی تا خونه اومدیم برای ناهار داداش و ن...
26 تیر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
امروز تولد عشقمه...دیشب قبل اومدن عشقم خونه رو با شمع منور کردم و کیک خوشگلی سفارش دادم...با چند تا هدیه کوچولو موچولو مثل افترشیو و فوم اصلاح و...رضا که وارد شد چراغ ها رو خاموش کرده بودم با کیک به دست و تمامی شمع ها روشن...اهنگ تولو تولدم گذاشنه بودم عشقم شوکه شده بود...عزیزم نفسم تولد زیبات مبارک
یکسال پیش در چنین روزی... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
حنابندون من و عشقم بود...ثانیه ها میدون...باورم نمیشه چطور شد یک سالخدا خونم حافظ و پشتیبان خانواده عزیزم که پشتیبان من و همسرم از اول تا الان بودن باش...بخاطر همه چی شکرت...دوست دارم
عروسیمون مبارک - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
خدایا خودت هوای ما رو داشته باشروزهای خوب و پز از عشق رو برامون رقم بزنو کمک کن در کنار هم به رویاهای زیبامون برسیمآمین یا رب العالمین
دیشب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
دیروز رضا تا شب سر کار بود منم برای شام کوکو درس کردم+باگت و خیار شور و گوجه و کاهو و سساخه قرار گذاشتیم شام بریم بیرونالبته رضا نظرش این بود که شام بیرون بخوریم ولی بخاطر این اوضاع اقتصادی من ترجیح د
عاشورا تاسوعا - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
دیروز بعد خوردن ناهار (خورشت لوبیا)راهی همدان شدیم حدود 8شب رسیدیم همدان...ملدر پدر نوشین خونه بودنامروز داداش ماموریته...نوشینم برای ناهار اومد(ماکارونی درست کردیم) اش خیارم مادر اختصاصی برای رضا اورد
چهارشنبه گذشته - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
تقریبا ساعت 5 بود که مادر اینا زنگ خونمون رو زدن...مادرم پیشاپیش بهم خبر داده بودرضا هم چند دقیقه قبلش با کلی هویچ و بستنی اومده بود خونهدست پدر دو تا جعبه انگور و سیب بود...کلی اعصابم خورد شد که با س
یکم آبان 98 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:19
صبح چهارشنبه بخاطر عشقم رفتم سبزی خریدم و مشغول آماده کردن آش رشته شدمساعت 11:30 همسرم کلاس داشت...بعد رفتن کلاسش هم قرار بود بره صادقیه ثبت نام کنه...حدود ساعت 3:30 بود که عشقم برگشت...وقتی در رو با
شنبه 1 تیر 98 - تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 12:20
ساعت 6 با رضا بیدار شدیم.عشقم منو ازادی پیاده کرد و رفت سر کار...منم راهی همدان شدم.دیشب رضا ناراحت بود...بعد شنیدن اپلای دوستش رفت تو خودش چون خودش هنوز نمره نگرفته(رضا منو مقصر میدونه...چون میگه زود
سال 97 - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
سال 97 با خواستگاری عشقم شروع و با زندگی مشترکمون در کنار هم به پایان رسید...ممنونم سال 97 که سال خوبی برام بودی...سالی پر از سلامتی و عشقخدایا تو این لحطات پایان سال دعا میکنم سال 98 سال بسیار خوبی ب
تحویل سال...حول حالنا الی احسن الحال - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
سال 1398 مبارکان شاءالله سالی پر از سلامتی و شادی برای کل خانواده م باشهلحظه سال تحویل پدر و مادر و رضا و من بودیم.من پدر و مادر و رصا رو بیدار کردم...بعد تحویل سال پدر به من و رضا عیدی داد...ان شاءالله خدا پدر و مادر و کل خانواده و عشقمو برام حفظ کنهاولین سالی هست که کنارم عشقم همسر عزیزم بودمخدا ع...
سال گذشته چنین روزی - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
استرس داشتم چون فردا صبح برای دیدلر با خانواده عشقم راهی شهرشون شدیم.الان من و عشقم کنار همیم...در کنار بهترینم هام خونه داداشیم...الهی من فدای تک تکشون بشم...فدای خانواده عزیزم که حامی و پشت من بودن...خدایا شکرت خدایا برام حفظشون کنرضا دیروز عصر بعد 3 روز شیفت از تهران اومد همدان...وقتی رسید مادر ت...
نموم شدن تعطیلات و دلتنگی برای خانواده - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
امروز صبح ساعت 8 با رضا به سمت تهران حرکت کردیم...رضا 3 روز شیفته...مادر گفت بمونم اما من بخاطر اینکه رضا غذا نداشت و از تنهایی اومدن بدم میاد با رضا به تهران اومدم...دلم برای همه بخصوص مادر جونم و پد
باورم نمیشه - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
یکسال گذشت !سال پیش در چنین روزی وبلاگمو ساختم و نوشتم که امروز بله برونم بود !!!!سال پیش ساعت 11 قرار بود خانواده عشقم برای صحبت بیان ولی من نمیدونستم بله برونه ...وقتی خانواده و فامیل های رضا با کاد
سواد کوه - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
پنجشنبه عصر بعد خرید اومدم خونه رضا همچنان خواب بود...کم کم شروع به تدارک برای شام شدم و رضا رفت حموم...هنوز از حوم نیومده بود که دوستش زنگ زد و به ذضا گفت امادگی داریم باهاشون بریم شمال. ما هم اکی دا
اولین سالگرد عقد - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
سال گذشته در چنین روزی نیمه شعبان و روز عقد ما بود...حدود ساعت 11 صبح بله رو دادم...یادش بخیر چقدر زود گذشت...عشقم تا همیشه برایم بمان...دوستت دارم
17 اردیبهشت - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
سال گذشته امروز اواین سفر مشترک رو با عشقم داشتیم...جهت پیدا کردن خونهیادش بخیرثانیه ثانیه اون لحظات رو یادمهخدا خودش عاقبت بخیری و ارامش و اسایش رو بهمون بده(ان شاءالله)
15 خرداد - تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 16:32
امسال 15 خرداد اولین جشن تولدم بود که در کنار همسرم و در خونه خودمون بودیم اما کمی متفاوت بود چون خانواده ش برای اولین بار میخواستن بیان خونمون اونم برای ناهار...من روز 14 هم مرغ و میوه خریدم....و شب
سفر عروسی - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 1:00
پنجشنبه هفته گذشته حدود ساعت 7 اسنپ به سمت ترمینال جنوب گرفتیم و با اتوبوس ساعت 8 راهی ازنا شدیم ...حدود ساع 2 رسیدیم...دختر خاله عشقم با دخترش اونجا بود به همراه خواهر رضا و مامانش.بعد خوردن ناهار(ما